آن چنان عاشقيم و بي باكيم
كه گمان مي كنند ناپاكيم
مي سرايند شعر پاكي ما
ليك آن لحظه اي كه در خاكيم
همزمان عاشقيم و معشوقيم
همزمان شادمان و غمناكيم
چهره زرد ظاهرا سرخيم
غمگين ظاهرا طربناكيم
دل ما چيني ترك داريست
صاحب ديده هاي نمناكيم
در ميان درخت هاي جهان
ما مريدان سايه تاكيم
شهد انگور و نوش زنبوريم
عشق را پرسشيم و پژواكيم
عاقلان را به عشق مي سنجيم
اهل احساس و اهل ادراكيم
ظاهرا در زمين به زندان و
باطنا مرغكي بر افلاكيم
ما به فتواي عشق بي خطريم
عقل فتوا دهد خطرناكيم
پيش گل بوته هاي اهل جهان
گون و گرد و خار و خاشاكيم
عاشق ساقي و مريد مي ايم
مست و چست و چالاكيم
هر كه از هر كجا بيامد و رفت
ما ز خاك آمديم و برخاكيم
