وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند اینچنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به زمستان بگو که بار ببند
کاروان نسیم در راه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است

بار سنگین در این سفر نبریم
بار عاشق سبک تر از کاه است
در شگفتم که با حضور چراغ
باز انسان چگونه گمراه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش به حال کسی که آگاه است
همگی عابریم بی تردید
این جهان گذرگاه است
