
هر آدمی دو قلب دارد٬قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن باخبر است٬همان قلبی است که در سینه می تپد٬همان که گاهی می شکند٬گاهی می گیرد و گاهی می سوزد٬گاهی سنگ می شود و سخت وسیاه٬و گاهی هم از دست می رود.
با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد٬دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم٬با این دل است که دعا می کنیم٬و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بددل می شویم.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمی شود٬و به جای آن که بتپد٬می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد٬سیاه و سنگ نمی شود٬از دست هم نمی رود.زلال است و جاری٬مثل رود و مثل نسیم.و آن قدر سبک که هیچ وقت٬هیچ جا نمی ماند.بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند.
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی٬او دعا می کند٬وقتی تو بد می گویی و بیزاری٬او عشق می ورزد٬وقتی تو می رنجی او می بخشد........
این قلب کار خودش را می کند٬نه به احساست کاری دارد٬نه به تعقلت٬نه به آن چه می گویی و نه به آن چه می خواهی.
و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.به خاطر قلب دیگرشان٬به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.
با تو می شد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد.وقتی که رفتی دلم شکست.

آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین کوچید و عشق را زیباتر دید.
وقتی که رفتی دلم گرفت آخر می توانستم دلتنگی هایم را به چشم هایت بسپارم تا تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم.
اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ای است که به باغ بپیوندد.
