آن چنان عاشقيم و بي باكيم
كه گمان مي كنند ناپاكيم
مي سرايند شعر پاكي ما
ليك آن لحظه اي كه در خاكيم
همزمان عاشقيم و معشوقيم
همزمان شادمان و غمناكيم
چهره زرد ظاهرا سرخيم
غمگين ظاهرا طربناكيم
دل ما چيني ترك داريست
صاحب ديده هاي نمناكيم
در ميان درخت هاي جهان
ما مريدان سايه تاكيم
شهد انگور و نوش زنبوريم
عشق را پرسشيم و پژواكيم
عاقلان را به عشق مي سنجيم
اهل احساس و اهل ادراكيم
ظاهرا در زمين به زندان و
باطنا مرغكي بر افلاكيم
ما به فتواي عشق بي خطريم
عقل فتوا دهد خطرناكيم
پيش گل بوته هاي اهل جهان
گون و گرد و خار و خاشاكيم
عاشق ساقي و مريد مي ايم
مست و چست و چالاكيم
هر كه از هر كجا بيامد و رفت
ما ز خاك آمديم و برخاكيم
دیگر نمی گویم که ما٬تا زنده ایم خسته نخواهیم شد.بله می گویم ما هرگز خسته نخواهیم شد.انسان٬در این راه دراز٬با این کوله بار سنگین٬حق است که گهگاه٬در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند.عیبی نیست.مهم این است که بتواند جایی برای نشستن٬سفره گستردن٬سر بر بالش محبت نهادن٬به تحلیل درد و خستگی پرداختن انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش٬تازه نفس و سرشار حرکت کند.
عظمت٬در یکنواختی حرکت نیست٬در تداوم حرکت است٬در باقی ماندن میل به حرکت٬ در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت.
دست به قلم شو٬مرداب را به تصویر بکش.
دوری خورشید را به خاطر سبز درخت بسپار.
گل ها را کاغذی نقاشی کن٬ابرها را غمگین و کوه ها را سر سپرده.
به تصویر بکش مرا در برابر دریا٬قایقی در دریا نقاشی کن که بی پروا آب را سپری می کند٬دور می شود و در دوردست ها به عمق می رود و غرق می شود.
مرداب٬ترحم را بلد نیست.خورشید دور است و درخت دور را دوستی می کند.
گل ها کاغذی اما همیشه تشنه اند٬ابرها غمگین و کوه ها سر سپرده اند.
و من باز چشم انتظار قایقی که به ساحل برسد.
می ایستم و قایق غرق شده را هزاران بار در ذهن تجسم می کنم و باز در ذهنم قایقی می سازم که مرا این بار به مقصد می رساند.
دل نباشد...
زیبایی در وجود آنها تو را به تجلی آفرینش صدا می زند.
تو از دریا هراسانی اما دوستش داری زیرا عصیانش تو را می ترساند
و زیبایی اش تو را به دوست داشتن وا می دارد.
برگ ها سبز و قشنگند٬زمانی که روی درخت ها با آواز باد می رقصند.
زیرا این هم بازتاب زندگی توست که در آیینه یک درخت به تصویر درمی آید.
