بی تو از داغ جدایی سوختم اتش گرفتم
تا گذشتی دامن افشان٫دورم از دل اسیرم از جان
و از غمت چون شمع لرزان سوختم اتش گرفتم

امروز تا ساعت ۴ تو مدرسه زندونی بودیم.دارم میمیرم.ولی گفتم قبل از اینکه بمیرم یه چیزی از خودم به یادگار بذارم.یادمه یه بار داداشم دل درد گرفته بود.وصیت کرده بود که سطل اشغالش مال من......گفتم بیا. اینم از داداش مهربونمون.از بس چرت گفتم رشته کلام از دستم پرید...مخصوصا حالا که اخر عمرمه.راستی امروز معلم عربی ازم درس پرسید.من همه سوالاشو جواب دادم ولی نمیدونم چرا بهم داد ۱۹.شما میدونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟لابد اینم برمیگرده به خوش شانسی من.پاشم برم به بدبختیم برسم.این همه درس بخون اخرشم همه نمرهات لب مرز باشه.........................

