هر آدمی دو قلب دارد٬قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن باخبر است٬همان قلبی است که در سینه می تپد٬همان که گاهی می شکند٬گاهی می گیرد و گاهی می سوزد٬گاهی سنگ می شود و سخت وسیاه٬و گاهی هم از دست می رود.
با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد٬دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم٬با این دل است که دعا می کنیم٬و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بددل می شویم.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمی شود٬و به جای آن که بتپد٬می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد٬سیاه و سنگ نمی شود٬از دست هم نمی رود.زلال است و جاری٬مثل رود و مثل نسیم.و آن قدر سبک که هیچ وقت٬هیچ جا نمی ماند.بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند.
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی٬او دعا می کند٬وقتی تو بد می گویی و بیزاری٬او عشق می ورزد٬وقتی تو می رنجی او می بخشد........
این قلب کار خودش را می کند٬نه به احساست کاری دارد٬نه به تعقلت٬نه به آن چه می گویی و نه به آن چه می خواهی.
و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.به خاطر قلب دیگرشان٬به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط pogo | لينك ثابت
|
به یادم هست که روزی ٬مصرانه به تو می گفتم:ما هرگز خسته نخواهیم شد...هرگز...اما مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین تا به تو بگویم:ما نیز خسته می شویم و خسته شدن حق ماست.این که خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانوهایمان دردی حس می کنیم٬مساله ای نیست٬مساله این است که بتوانیم زیر درختی کنار جوی آبی٬روی تخته سنگی٬در کنار هم بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم.خسته نشدن٬خلاف طبیعت است هم چنان که خسته ماندن.
دیگر نمی گویم که ما٬تا زنده ایم خسته نخواهیم شد.بله می گویم ما هرگز خسته نخواهیم شد.انسان٬در این راه دراز٬با این کوله بار سنگین٬حق است که گهگاه٬در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند.عیبی نیست.مهم این است که بتواند جایی برای نشستن٬سفره گستردن٬سر بر بالش محبت نهادن٬به تحلیل درد و خستگی پرداختن انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش٬تازه نفس و سرشار حرکت کند.
عظمت٬در یکنواختی حرکت نیست٬در تداوم حرکت است٬در باقی ماندن میل به حرکت٬ در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت.
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط pogo | لينك ثابت
|
زیبایی در وجود آنها تو را به تجلی آفرینش صدا می زند.
تو از دریا هراسانی اما دوستش داری زیرا عصیانش تو را می ترساند
و زیبایی اش تو را به دوست داشتن وا می دارد.
برگ ها سبز و قشنگند٬زمانی که روی درخت ها با آواز باد می رقصند.
زیرا این هم بازتاب زندگی توست که در آیینه یک درخت به تصویر درمی آید.
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط pogo | لينك ثابت
|
just for you
در گذرگاه زمان،خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشق ها می میرند و رنگ ها ،رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می مانند